تبليغاتX
درد دل یه ...


درد دل یه ...

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبین؟خوشین؟دماغتون چاقه؟روبه راهین؟چه خبر؟

رسم کشیده شد تو این ۴هفته!!! از۳م مهر تاااااااااااااااااااااااااااااا ۲۷م هر روز صبح و عصر و روزای عادی هفته و جمعه و تعطیلی رسمی وغیر رسمی و هرچی کوفت و زهرمار دیگه بود داشتم برا یه مشت ادم مفت خور جون میکندم و کار میکردم تا بلکی یه نمره ای بهم بدن و ازشر هرچی دانشگاه و دانشجو بودن و رفتن به اون استان و دیدن مردمش و ازخودشون بدتر بدبختیشون راحت بشم!! ازهرچی پرسنل مفت خوری که تو بیمارستانای اموزشی کار میکنند حالم بهم میخوره که  همه کاراشون رو ما انجام میدیم و ۲قرصونیمشون هم همیشه باقیه!! واقعا نمیدونم که اون حقوقی که میگیرند چجوری ازگلوشون پایین میره!!

اه جهنم بذارتموم بشه! خوشم مییاد که نمیذارم ازم بیشتر ازوظیفه ام کار بکشند و همون روزاول گربه شون رو دم حجله ی سوپروایز اموزشی کشتم!!اینقدر حاااااااااااااااااااااااااااااالل میده مخصوصا وقتی اون سوپروایزر یه روزی استاد فابریک خودتم بوده باشه!!

ااماااا بخدا خیلی خسته ام نای هیچ کاری رو ندارم ..همه چی بره به جهنم!

خب دوستای عزیزم این حرفا رو زدم تا بدونید چرا این همه وقته نیومدم و این همه شرمنده ی الطاف شما شدم

.شاید ازاین به بعد هم خیلی خیلی کمتر بیام...

ارزوی پیزوری و موفقیت برا همتون دارم

ببخشید!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:1 توسط بهناز| |

اخ که چقدر دلم برا این هوا تنگ شده بود...

اخ که چقدر انتظارش رو کشیدم...

چقدر زیباست که بری زیر بارون بایستی و چشمات رو باز کنی و سرت رو بگیری بالا و فقط خیره بشی به تک تک قطره هایی که می یاند و میشینند رو صورتت و سر میخورند پایین و نوازش میدند صورتی رو که خیلی وقته بارون زده س ...

هیچ وقت از رفتن زیر بارون خسته نمیشم و هیچ وقت از تماشای بارون خسته نمیشم .فکر میکنم بهترین هدیه ای که خدا بهمون داده همین بارونه ...

خیلی خوشحالم ازاینکه پاییزاومده و ازامروز تمام پنجره های دلم رو براش باز میکنم تا پر کنه از حس خوب بودنش رو برام...

............................................................................................................................

اخی این تابستون و ماه رمضون و خیلی چیزای دیگه هم گذشت .تاستون خوبی بود برام و تونستم رو خیلی ازبرنامه هایی که ریخته بودم پیش برم و به همه چی نظم بدم و یه چند روز دیگه هم که باید کوله بارمو جمع کنم و برم تا این سال اخری بودن رو هم به پایان برسونم و برگردم و بیام و کاسه چه کنم چه کنم شغل و هزار ور یک چیزدیگه رو به دست بگیرم و البته خدا کنه که به هدفم برسم و بتونم یه ۲سالی دیگه مشغول درس باشم که فعلا برای این خیلی سرمایه گذاشتم تا به الان!!!

نمیدونم چرا امشب هیچ حسیبرای نوشتن ندارم به چزهمین افکاری که تو سرمه !!!فکر کنم ازاین قلیون مامان بزرگ و این بارون نازی باشه که الان داره می باره و بیشتر از هرچی روح منو برده به طرف خودش و الان هیچ چیز راضیم نمیکنه جزاینکه برم و باستم زیرش...

شما نمی یاین؟

پاشو دیگه بیا با هم بریم...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:45 توسط بهناز| |

هچهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...هچهههههههههه ...

اخ تمام احشای درونی و بیرونیم ازدماغم ریخت بیرون!!! اه لعنت به این کتابخونه یکی نیست این کولر رو خاموش کنه ۳ ماهه ازبس عطسه کردم جونم در اومد خببببببب!!!

هچهههههههه ..وای خدایا حالا بچه ها بیرونم میکنند ازبس فین فین و عطسه کردم !!! چرا همه جا سیاهه؟!!!

خدایا قربونت برم این جونور چیبود خلق کردی که به همه چی الرژی داره حتی به باد کولر و پنکه!!! هییی...

ساعت چنده؟خاک برسرم ۱۱:۳۰ه که!!! هیچی نخوندم امروز دیگه ..ایییششش چرا پیش نمیره ؟؟؟

خب ازالان دیگه عطسه بی عطسه میشینی مثل بچه ادم میخونیااااااااااا ..بااااااااااوووووووووووشه..

خب به به چه بحث شیرینی!!!

همورویید: اتساع ورید های انورکتال...

باز سالن غرق شد تو سکوت و دوباره شد مثل قبرستون که هیچ صدایی ازش نمییاد به جز یه وقتایی که  یهو یه جنازه رو می یارن برا تشییع جنازه و همه دارن دوروبرش زجه میزن و میگن:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییی چرا رفتیییییییییی منو تنهااااااااا گذااااااااشتییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حالا من چیکار کنم!!!

که این لشگر جنازه برون هم وسط تمرکزی که به زور جمع و جورش کرده بودیم ظاهر شد ...

واااااااا این بیشعور کیه اینقدر بلند حرف میزنه؟بار اولش مییاد کتابخونه؟اووووییییییییی اون تابلوی به اون بزرگی رو ندیدی زده :سکوت رارعایت فرمایید ؟

یه نیم نگاه به اخر سالن... اوه فروختنمون!!!این قاطمه کماندو اینجا چیکار میکنه؟حتما باز یکی ازاین دخترا با یکی ازاون پسرای پایین یه دسته گلی اب دادند خفن!!! ای بابا چرا داره مییاد این طرف؟ نکنه کاری کردم خودم خبر ندارم!!! والا من دیگه به سیاست کاری ندارم زدم تو کار اجتماع به من چیکار داری خب ادم جایزالخطاس خب!!! کثافتاااااااااااااااااااااااااااااا

ـشما دانشجویی؟نه

میزبغلیش:نه

شما چی: اره

اه چرا اروم شد صداش خب بلند حرف بزن دیگه

دختره:نههه

حیفه هاااااااا

نه

رسیده بود کنار میزم اما داشت رد میشد بدون اینکه بپرسه و منم که باز یه حس تهوع عجیب بهم دست داده بود و داشتم زیر چشمی نگاهش میکردم یه لحظه نگاهمون مچ شد..شما چی دانشجویی؟

بدم می یومد انرزی صرف کنم و دهنمو بازکنم جوابش رو بدم... یکم سرمو بالا و پایین بردم که اره فرمایش؟

چندتا سوال هست میخوایم ازت بپرسیم حاظری؟در مورد روز قدس و فلسطین...

ایییییییییییششششش

نه

چرا؟برا تلویزیونه ها

خب دیگه...

نزدیک بود یه جواب درست و حسابی بهش بدم حیف که قول دادم حیف...

 میخواستم بگم پس ایران چی؟ برا ایران و بچه هاش کی میخواین راه بیفتین و سوال بپرسین؟برا بچه های ایرانی که به جای اینکه سنگ بگیرن دستشون و شعار بدن با دست خالی رفتن تا حقشون رو طلب کنند و جونشون رو گذاشتن کف خیابونا و رفتن... پس بچه های ایران چی ؟مگه اینا مسلمون نیستن؟مگه این بچه مسلمونارو تو زندانا نکشتن و بهشون تجاوز نکردن که حالا دارید برا یه مشت عرب سنگ به سینه میزنید؟چندین ساله که جنگ دارن و کشته میدن و کشورشون اشغاله؟خب باشه اما مگه هر سال ازشون دفاع نمی کنید و هر جایی که رسیدید شعار مرگ بر اسرائیل و امریکا سر نمیدید؟ کی میخوایند برا جوونای این کشور دل بسوزونید؟ هییییییییی..راستی یادم نبود شما دیکتاتوریند...

بلاخره یکی ازدخترا رو کشون کشون در حالیکه مچ دستشو گرفته بود و میبردش رفت تا بره یه جوون ایرانی برا یه جوون فلسطینی صحبت کنه وبگه نگران نباش ایران بلاخره یه روزی (اینده ای نزدیک) اسرائیل رو ازنقشه جغرافیا حذف میکنه و تو هم ازاد زندگی میکنی مثل من...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط بهناز| |

یادمه راهنمایی که بودیم یکی ازاین خانم معلمااااااااااااااااااای دینی!!! برامون یه داستانی تعریف کرد که حتما شنیدید ...

خدا جون به این فکر میرسه که یه کاری بکنه متفاااااااااااااااااااااااااااوت! اخه زمین و کهکشانا و خورشید و ماه و همه و همه خیلی وقت بود که خلق شده بودند و زمین بعد از کلی وقت و کلی کار رنگ و رو گرفته بود و شده بود زمین و هر کی یه نیم نگاه میکرد از اون همه قدرت خالقش پس می افتاد ...

الان وقت این بود که یه قدرت دیگه رو بشه قدرتی که میتونست تک تک اجزاش  نمایانگر هزاران بار بشتر ازاون قبلیا باشه.اصلا نه یکی باید میبود تا اون همه اثر بزرگ رو ببینه و سینه صاف کنه و بگه به به ناز شصتت خدا چی افریدیییییییییییییییییییییییی!!!

پپپپپپپپپپپپپپپپپسسسسسسسسسسسسس این شد که خدا نقشش رو به مرحله اجرا در اورد و یکی ازفرشته هاش رو به حضور طلبید و یه ماموریت بهش داد: میری یه مشت خاک از رو همون زمین خوشگله بر میداریو می یای .برو ببینم چیکار میکنی!

اما جونم براتون بگه که اون فرشتهه رفت و دست خالی بر گشت اخه دلش برا زمین سوخت ازبس زجه زده بود ازاینکه این کار رو با من نکن .من میدونم اخر عاقبت این کار خدا جون چیه

خلاصه سرتونو درد نیارم که خدا هر کدوم ازفرشته هاش رو که فرستاد دست خالی برگشتند و اخرش نوبت رسید به اون فرشته سنگ دله (الان مییاد حالم رو جا مییاره که بهش توهین کردم!!!)

-ببین عزرائیل فقط امیدم به تو مونده .دست خالی نیاییاااااااااااااااااا

-خیالت راحتتتتتتتتت ببین چیکارمیکنم برات خالق جان

و عزرائیل راهی سفرشد به مقصد زمین ...

-هی زمین !!

-بله عزرائیل بزرگ؟

- یه مشت خاک میخواستم

-نه....... (شروع کرد به کولی بازی و گریه کردن و اروده زدن )

-چی فکر کردی تو؟فکر کردی من اون میکائیل و جبراویل و اسرافیلم که دلم به حالت بسوزه!؟زود یه مشت خاک بده و وگرنه خودت میدونیااااااااااا

-پروردگارا تو خالق منی و میدانم اگه تو اراده نمیکردی من هم وجود نداشتم واگر نافرمانی میکنم دلیلش را خوب میدانی... این بار به حکم تو این کار را انجام میدهم و ازاین به بعد همه چیزرا و خودم را به دستتو میسپارم که همه چیز را بهتر میدانی اما ازت یه خواسته ای دارم : کورم کن تا نتوانم ببینم و تحملی به اندازه بی نهایتی خودت بهم عطا کن...

عزرائیل بشکن زنون راه افتاد بره و لایق بودن خودش رو به رخ باقیه فرشته ها بکشه ...

.

.

و... واینگونه شد که خدا یه بار دیگه دست به خلقت زد خلقتی که به قول خودش با همه خلقتاش تفاوت داشت و ازهمون لحظه خلقتش براش دردسر داشت ...

موجودی ساخت ۲پا که تفاوتش با همه جونورای دیگه ای که خلق کرده بود تو یه چیزبود : عقل.

خب اینم بیوگرافیش برای اینکه بیشتر باهاش اشنا بشید:

نام:ادم

نام خانوادگی:ادمیان فر!!!

جنس: مذکر/مونث

نام پدر:-

محل سکونت: زمین

سن: میلیونی

شهرت: خیلیفه الله

مذهب: خداپرست (در اصل همه چیزپرست)

شغل: همه کاره و همه فن حریف

تحصیلات:گویا بیسواد

علاقه مندی ها: پرستیدن خودش

شغل:بستگی داره!!!

.

.

.

.

.

.-:                             

 (ازاینجا به بعدش با شما ها میخوام ازاینجا به بعدش رو تو پر کنی .اره تو .ای بابا ادم خودت رو میگم دیگه همینجوری ذل زدی به صفحه مانیتورررررررررررررررررررررررر !!!؟؟؟ خب بنویس دیگه مگه تو ادم نیستی ؟ پس بنویس از ادم بودن ازادمیت ما ادما ازشاهکار خدا از ...)

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:1 توسط بهناز| |

دیروزیه ماشین یه قدمیم موقع عبور از خیابون ترمز کرد ...

حس جالبی بود ... حتی تپش قلب هم پیدا نکردم !!!

تنها وقتی صدای راننده تو گوشم پیچید به خودم اومدم که وسط خیابون ایستادم

خوشم مییاد که هر روزبهتر ازدیروز میشم و اونوقت میشینم و به دوستم حرفای گنده گنده میزنم و امیدوارش میکنم به زندگی .حرفایی که فکر کنم عقلم هم بهشون شک کرد!!!

بگذریمممممممممممممممم...

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:20 توسط بهناز| |

دخترک لعنتی خب بیا برو دیگه...

مگه  همینو نمیخوای خب بیا برو معطل چی هستی...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:10 توسط بهناز|

الان حال و روز حسابی ای ندارم وگرنه کلی حرف برا گفتن در مورد این جفنگیات داشتم که خبببببببببببببب هممون عقل داریم میتونیم با خودمون سبک سنگین کنیم و فعلا همین کافیه که ازیه وبلاگ ... کش رفتم !!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط بهناز| |


Design By : Night Skin